… تازه از خواب بیدار شده بود . خمیازه اش می آمد. حال و حوصله چرخاندن لب و لوچه اش را نداشت. با چشمان پف کرده از روی تختخوابش بلند شد. لحظه ای آهنگ ساعت شماطه دار اورا بفکر واداشت.... (ادامه مطلب)
باران تندی می بارید. اتوبوس زرد رنگی مقابل آپارتمان سه طبقه ای توقف کرد . صدای ممتد بوق اتوبوس جمعیت را از آپارتمان آجرنما بیرون کشید. لحظاتی بعد جمعیتی از پیران سوار اتوبوس شدند . دود غلیظی از اتوبوس برخاست.... (ادامه مطلب)